محمد بن حسين البيهقي

827

تاريخ بيهقى ( فارسي )

و زان روى تركان همه برهنه * برفتند بىساز و اسب و بنه ( 14 ) - معركه : بفتح اول و سكون دوم ميدان جنگ يا جنگ جاى ( 15 ) - مردان كار : مردان جنگى ( 16 ) - آمده : آمده بودند ، عطف بر جمله پيش ( 17 ) - خدايى : ايزدى ، صفت نسبى ، كار موصوف ( 18 ) - ترسان : ترسنده ، حال براى خصمان ( 19 ) - كار : جنگ ( 20 ) - خير خير : بىسبب و بيهوده و رايگان و آسان ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 627 شمارهء ( 2 ) ( 21 ) - زير و زبر : پريشان و نابسامان ( 22 ) - نداشتند : فرمان نگاه نداشتند ، مفعول ( مثال ) و جزء فعل مركب ( نگاه ) به قرينه حذف شده است ( 23 ) - حزم : بفتح اول و سكون دوم هشيارى و بيدارى و دورانديشى در كار ( 24 ) - تعبيه : بفتح اول و سكون دوم و كسر سوم آرايش جنگى كردن و لشكر آراستن ، مصدر باب تفعيل ( 25 ) - مايه‌دار : در اصطلاح آن زمان مايه - دار قسمتى از لشكر بوده است به منزلهء ذخيره و احتياط ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 26 ) - ساقه : بازپسينان لشكر خلاف مقدمه ( 27 ) - راست مىرفتند : درست و منظم حركت مىكردند ( 28 ) - راست كه : همين‌كه ، شبه حرف ربط ، ناصر خسرو فرمايد : راست كه چيزى بدست كرد و قوى گشت * گر تو به دو بنگرى چو شير بغرد ( 29 ) - پره : بفتح اول كناره و طرف و كران ( 30 ) - طليعه : بفتح اول و كسر دوم گروهى از لشكر كه پيش فرستاده مىشود تا از دشمن خبر آورد ( 31 ) - بدانش كند : بداند از مصدر مركب دانش كردن نظير سازش كردن ( نگاه كنيد به صفحهء 590 تاريخ بيهقى ، تصحيح سعيد نفيسى ) ( 32 ) - لاغرى : گويا مراد گوسفندان لاغر است . . . ( نقل از حواشى دكتر فياض ) ص 708 ( 1 ) - مطاولت : با كسى نبرد كردن بدرازى ، مصدر باب مفاعله ( 2 ) - انديشيده بودند : اين تعبيرى است بجاى « انديشيده بوديم » براى رفع محظور ، برسمى كه درين كتاب مكرر ديده مىشود ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 3 ) - بتفت : گرم و داغ شد ، فعل لازم ( 4 ) - بتاسيدند : از سستى در رفتار ماندند ، مصدر آن تاسيدن و اسم آن تاسه ( 5 ) - كار ناديده : جنگ نيازموده ، صفت مركب ساخته‌شده از مادهء فعل ماضى بمعنى فاعلى ( 6 ) - كروفر : يعنى جنگ و گريز ( 7 ) - آن مايه : آن مقدار و اندازه ( 8 ) - شبه : بكسر اول و سكون دوم مانند و مثل - بشبه هزيمتى : همانند گريز بهنگام شكست ( 9 ) - خرده مردم : مردم طبقهء پائين ، خرده‌پا ( 10 ) - و : حرف ربط ، واو حاليه ، جملهء بعد از آن جملهء حاليه است بحذف فعل معين « بود » از مانده ( بود ) ( 11 ) - چشمى ضعيف بىدست و پاى . . . : حال براى سالار بگتغدى ( 12 ) - دريافتن : تدارك كردن و پيش‌گيرى كردن ( 13 ) - سر خويش گرفته : پى كار خود رفته ، جملهء حاليه بحذف « بودند » و همچنين است حال دو جملهء معطوف بر آن ( 14 ) - نيز : از آن پس - معنى دو جمله : چه آبى و چه اقامتى ! از آن پس كسى به‌كس ديگر